سلطان مراد ميرزا حسام السلطنه
85
سفرنامه مكه ( دليل الأنام في سبيل زيارة بيت الله الحرام والقدس الشريف ومدينة السلام ) ( فارسى )
كه از خدام مخصوص حضور سلطان بود و محرميت داشت مىفرمودند كه شاهزاده پدر پير من است ، بايد درست خدمت نماييد كه راحت و سلامت به مقصد برسند . لاجرم بعد از اصغاى فرمايشات مرخص شده بيرون آمديم . جنابان معينالملك و منيفپاشا با تمام اجزاى سفارتخانه تا واپور به مشايعت آمدند ؛ قدرى نشستند و بعد وداع كرده رفتند . اين واپور بسيار ظريف و زيبا بود و ساعتى دوازده ميل حركت مىنمايد ، ولى به واسطهء آن كه زغال زيادى حمل داشت سنگين بود و ساعتى هفت ميل حركت مىنمود . صفوتپاشا والى جديد مكهء معظمه هم در اين واپور با عيال خود به مكه مىآمد . احمد راسمپاشا نيز كه مأمور سامس بود ، در اين واپور بود و علت مأموريت او اين بود كه دو نفر از معارف ارامنهء ساكن سامس ، از حاكم آنجا شكايت نموده به اسلامبول آمده بودند ، از بابعالى احمد راسمپاشا را مأمور كرده بودند كه برود آنجا و به سخن طرفين رسيدگى نمايد . و جناب معينالملك بيرق شير و خورشيد هم با اين واپور همراه كردند كه در همه جا افراخته شود . واسمكپيتان اين واپور ، رفعتبيك بود ، رتبه سرتيپى داشت و مخارج اين واپور تا ورود به جده دوهزار و پانصد لير بود كه به مصرف زغال و غيره مىرسيد و جز رساندن ما به جده هيچ منظورى از فرستادن اين واپور نداشتند . چون اديب اريب شيخابراهيم افندى و فيضى شاعر ، به تازى و فارسى اشعارى در تاريخ ورود ما به اسلامبول انشا كرده فرستاده بودند در اين صفحه صبت و ضبط شد . شيخابراهيم گفته است : أهلًا بحَضْرَةِ عِمِّ مالِكِ دَوْلتهٍ * عَمّ البرّية عَدْلُها وَالْازمنِة مَلَكٌ بِفضْلِ جنابِه كُلّ الَورى * شَهِدوُا وَقْدَ مَدحته كُلّ الالْسِنة هُوَ ناصِرُالْدّينِ المُبينِ وَحافِظُ * المُلك الامينِ بامَّةً مُتِمدنِة أسَدٌ لَدىَ الْهَيجاء أشرَق سَيْفه * شمساً لوت قَلْب العَدوُّ وَأعْينيه وحِسامُهُ فَوقَ الْبرّية لامِع * لِلّه ما أبْهى سناهُ وَأحْسَنه ذاكَالحِسام حِسامسلْطنة العُلى * مَن مِثله وَاللّه صُنعاً أتْقنَه اللهُ اكْبر أنَّ كُّلَّ فِعالَه * وَخِصاله عِنْدَ الوَرى مُستَحْسنه لا غَرْوَ فَهوَ فَريدُ ذَالْعَصر الّذى * مِنْ كُّلِ فَضلٍ رَبّهُ قَد مَكنَّه